برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
با لافکا حرف میزدم
حرفهای روزمره ... از مدرسه و خونه و....
چقدر دلم میخواست جای دلبرش باشم
خوش بحال هر کی که دلبر لافکا میشه:)
خدایا دلبر خوبی به لافکا بده
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
خدایا مواظب مردم تهران و کرج باش
شه تو کرج هست با زنش .بتو سپردمسون
به تو سپردم
با تو سمپردم
همه ی مردم رو
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
دایی۱
اوندی رگال نو رو آوردی و همون قدیمی خودتو بردی
چون زن احمقت همونو میخواد
و ما همه ناراحت شدیم...
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
از اینهمه سوال و جواب و صدای تلویزیون و حرف اعصابم
بهممی ریزه.حوصله جواب دادن به حرفهای مادر و ندارم
یکریز حرف و سوال و طرح مساله و من بی اعصاب
نه اون بده و مشکل دار نه من .فقط این لحظه زمانی و مکانی
واقعا نباید من با پدر و مادر زندگی کنم
هیچ کاری رو تو این خونه طبق میل من نیست
مخصوصا سوال و جوابهای اعصاب خورد کن مادر
واقعا عذاب میکشم:((((
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
یه لحظه قاطی کردم متوجه نشدم ممه
تنگی نفس سدید داشتم و معده و روده درد فراوان
یه لحظه هنگ کرد بدنم مسواک زدم و اومدم بخوابم
رهام پهن نیست و توان انداختن ندارم و روی گفتن به بقیرو هم
ندارم ...خیلی اذیتشون میکنم .شرمندم
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
دیشب خواب دیدم
خوابهای زیاد میبینم و اکثریت آشفته ان
حالا دیشب خیلی آشفته بود و فقط یه پلانش یادمه...
دیدم با دا داشتیم با یکی حرف میزدیم من و اون یه نفره که نمیشناختمش
جفت هم بودیم و دا رو برومون بود
بعد یه نفر شونشو گذاشت کنار شونه ی من ... دا متذکر شد که کنار ه
بگیرید از هم و من یه کم جابجا شدم ولی اون نه
منم دیدم دا بدش میاد بلند شدم و رفتم
الان که بیدارم دلم اون آرامش شونه ها رو میخواد
کاش دا میگفت بمون کنارش...
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
بعد ازظهری کنار بخاری اتاق خوابیده بودم
پدر میرفت و میومد من حالم بد بود خیلی ..
مادرم زنگ زد و با سر درد زیادی جوابشو دادم و ناراحتی و اعصاب خوردی از دست خودم واقعا نمی تونستم جوابشو بدم ....
عصری آ و شوهرش و دخترش اینجا بودن .من حوصلشونو نداشتم
فضای فکری و دغدغه ای بسیار متفاوتی داریم زمین تا آسمون با هم فرق داریم
اینقدر دلم گرفته که حساب نداره .عصر پاییزی سرد دلتنگ کننده ای هست
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
دست خودم نیست...
اینطور مواقع میترسم
پدر بد خواب هست و من بد خواب تر میشم
خدایا این وضع تا کی هست
ده بار تلگرام و بالا پایین کر دم هزاربار وبلاگ مونصدبار اینستا
و این دلتنگی و بی اهمیتی جبران نمیشه
من نمیخوام شاهد پیری پدر و مادر م باشم تو خونه ی پدری
اونم با این سن و سال ...خدا کجایی
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
خدایا من چقدر بتو پناه ببرم و
تو دست رد به سینم بزنی:(((((((((
:(((((((
رواست اگر بنده ای چیزی رو از خدا بخواد و خدا نده اون بنده بمیره
مگه من پنت هاوس خواستم مگه شغل وزارتی خواستم مگه اپلو خواستم
مگه دکتری هاروارد خواستم مگه سواحل هاوایی خواستم
خدایا سطح خواسته های من خیلی پایین از او ن چیزیه که هرکی فکرشو کنه
تو نه بهترشو میدی نه بعدا دادی نه میدی نه صبر نه تلاش نه توکل
من چیکار کنم خدایا
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
من از دکتر و مریضی به شدت میترسم
مخصوصا برای خانوادم
خدایا س رو بتو سپردم .معده و روده درد داره
ممکنه بخواد عمل کنه :( خدایا فقط تو رو داریم که به دادمان برسی
ممنون خدا جون برای س
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
حتی از خوندن دعاهای که سکوت در حقم میکنه احساس
لذت و رضایت میکنم
خدایا دعاهای در حقم برآورده کن ...
چقدر دلم این چیزارو میخواد
گفت سلامتی و ....
دست گذاشت رو نقظه ضعف من ...خدایا عطا کن بمن و ن و س و ت
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان
گاهی آرشیوو رو می خونم شهریور و آذر ۹۵
بعد نگاه میکنم که همش التماس و توکل و تلاش
اما بی فایده و من عمومی هستم که بودم
دلم گریه میخواد ....و اونقدر بهم سخت گذشته تو این چند سال
که دیگه حتی نمیتونم گریه کنم و این خیلی بده
گاهی گریه خوبه و آدم سبک میشه و ....
خدایا
برچسب:
نویسنده: پرهام کاظمیان